باید نباشم؛ تا بمونم...

:)

...

این پست رو بروز رسانی کردم واسه یکم توضیحات بیشتر..

میدونید؟ امروز روز خیلی عجیبی بود!

نه تنها واسه من؛ انگاری واسه خیلیا اینطور بوده..

امروز ی اتفاق وحشتناک افتاد ک قابل گفتن نیست.. و امیدوارم ب خوبی و خوشی همه چی درست بشه :(

حرفای مامان خیلی عجیب بود؛ پر از حس بد... 

هرچقدر حرف میزد واسم، بجای اینکه آروم بشم بدتر میشدم.. 

افتادن ی سری اتفاقات..

شنیدن ی سری حرفا..

دیدن ی سری چیزا...

حتا میتونه از زندگی سیرت کنه -_-

کلا امروز عجیب بود.. 

انگار امروز واقعیت هایی رو فهمیدم ک کاش واقعیت نداشته باشن :(

دوست داشتم یجایی باشم ک پر از آرامش باشه؛ ولی چنین جایی در دسترس نیست :(

حتا این وبلاگ :(

شاید الان این وبلاگ بدترین جا واسه موندن باشه.. منظورم کلا ب مجازیه!

خب در کل... موندن تو مجازی ممکنه ی سری مشکلاتی واسم تو دنیای واقعی پیش بیاره؛

ازونجایی میگم که اگه حتا انگشت کوچیکه ی پاتم درد بگیره مربوط به اینترنت و مجازیه :/

و مشکلات خیلی بزرگترتر :|

و گفته بودم ک گاهی تصمیم ب رفتن میگیرم و باز پشیمون میشم؛ الان نه تصمیم ب رفتن گرفته بودم، نه پشیمون شدم =|

ولی بهرحال هر رفتنی ی امیدنی داره و آخرش ی روزی باید رفت -_-

و منم ی روزی مجبور ب رفتن میشم..

ببخشید فراوان :)