امشب تولد مامان صاحبکه -_-

خودش خبر نداره اما منو صاحبک و پدرشو خواهرش و صاحبک خواهرش ( چه پیچ درپیچ شد :/ ) قراره واسش تولد بگیریم =_=

البته که صاحبکو اینا تا دیروقت سرکارن اما بازم قراره آخر شب عملیات تولدو به انجام برسونیم...

کل راهو از کلاس پیاده اومدم و چون امروز روز دومیه که داریم با خواهرصاحبک (ک مثل خواهر خودمه :)) پیاده میایم دیگه پام تاول زده :/

خداوندگارا شکر :|

کلی خستم و کلی هم کار دارم ک باید انجام بدم @_@

لباس جدیدمم نصفشو دوختمو بقیشم باید بدوزم.. ×|

از وقتی ی چیزی شده دوس دارم اتفاقایی که تو طول روز هستو بنویسم.. ( خودت میدونی از روزی ک چی شده :/ )

و اینکه..

 آشوبم..

آرومم کن تا بمونم..

.

نمیخوام حتا خوابشو ببینم :(

آروم نیستم...

دلم واسه نفسی تنگ شده :(