سلام

یهو تصمیم گرفتم همچین مطلبی بنویسم

یعنی دارم جرئت حرف زدن پیدا میکنم :)

درمورد عقایدم و افکارم..

...

وقتی کتاب " دا " رو میخونم با خودم فکر میکنم که واقعا چرا و برای چی دارم زندگی میکنم!

نه فقط من؛ بلکه همه ی آدما واسه چی داریم زندگی میکنیم؟

و حس بدتری پیدا میکنم ازینکه وقتی بخوام این حرف ها رو برای کسی  بگم یا بنویسم، و هیچکس نمیفهمه چی میگم.. و اکثر آدمای امروزی این احساسو درک نمیکنن.. و واقعا با خودشون فکر نمیکنن واسه چی دارن زندگی میکنن! واسه رسیدن به چی؟

اگه الان دقت کنین میبینین وقتی چند نفر که دور هم نشستن، همه ی حرفاشون درمورد پول و کار و اینه که چه کسی چیکار کردو کی چی گفت.. همه ی فکرا درگیر این دنیاست!

خیلی کم پیدا میشه که چند نفرو ببینی که دارن درمورد خدا و کارهایی که به ما امر کرده صحبت کنن! خیلی کم پیدا میشه جایی بشینی و کسی پیدا بشه که درمورد چطور نزدیکتر شدن به خدا برات بگه.. و این خیلی برای من یکی دردناکه که اگه واسه کسی این حرفارو بگم، منو کم عقل و عقب افتاده حساب کنن!

دوران الان چجوریه؟ اینطوره که اگه کسی اینجور حرفا بگه، از دنیا عقب افتاده! اوضاع چطور شده؟ 

الان همه ی فکرا درگیر همین دنیاست.. همه به فکر اینن که تو این دنیا بهترین باشن.. و بهترینا رو بدست بیارن.. درسته واسه رسیدن به اهداف باید تلاش کرد اما نباید همه ی ذهن و وقتو صرف این دنیا کرد!

این دنیا فانیه، این دنیا از بین میره، تموم شدنیه... 

یکم فکرتونو ازین دنیا دور کنین. و فکر کنین به دنیای دیگه ای که مطمئنا وجود داره و اون دنیاست  که از بین نمیره و باقیه؛ 

اگه از دنیای باقی نمیدونین دربارش تحقیق کنین؛ اگه میدونین سعی کنین که بیشتر بدونین..

سعی کنین همونطور ک واسه اهدافتون تلاش میکنین، جوری قدم بردارین که به خدا نزدیک تر بشین، قدم هاتون به سمت خدا اگه باشه رسیدن به اهداف و چیزایی که میخواین آسون تر هم میشه!

گفتم وقتی کتاب " دا " رو میخونم این فکر به ذهنم میاد که واقعا واسه چی دارم زندگی میکنم؛

شما درمورد زمان جنگ چقدر میدونین؟ درباره ی شهیدا چقد میدونین؟ درباره ی اوضاع جنگ؟؟

کتاب " دا " لحظه به لحظه ی جنگ اون سالهاست..  خیلی چیز ها هست که ما ازون زمان نمیدونیم. از اون اوضاع و سختیاش!

کسی هست که بتونه علاقه ی دونستن درمورد جنگ رو واسه خودش بوجود بیاره.. تا اون زمان رو با زمانی که الان توش هست مقایسه کنه!

تا ببینه افکار مردم در اون زمان چی بوده و حالا چی هست؟

چرا انقدر باید همه چی تغییر کنه؟

تاحالا به شهادت فکر کردین؟ 

چقدر دلتون میخواد شهید بشین؟ میدونین چقدر شهادت با مردن فرق داره؟؟ تا حالا دلتون خواسته شهید بشین؟ میدونین شهادت چقدر لیاقت میخواد؟ تا حالا سعی کردین حتی شده یه ذره کاری کنین که لایق بشین؟

تا حالا چقدر دلتون خواسته حجابتونو رعایت کنین؟ چقدر دلتون خواسته درباره ی امام علی و حضرت زهرا فکر کنین؟ چقدر دلتون خواسته امام زمانو خوشحال کنین؟ و چقدر تلاش کردین واسه انجام این کار ها؟

خیلی حرفای دیگه هست؛ خیلی فکرای دیگه تو ذهنم هست.. انگار یهو فوران کرد حرفا و افکارم..

امیدوارم بتونم بازم اینجوری حرفامو فکرامو بنویسم

و امیدوارم که باعث شده باشه یکم فکرتون درگیر بشه.. جای حرف باقیه.. خیلی ها هستن که بتونن این مطلبارو بهتر بنویسن و واضح تر..

میدونم خیلی طولانی شد ولی حس خوبی دارم ازین حرفا :)

امیدوارم خونده باشین و فکر کنین و حتا به این نوشته نوشته های دیگه ای اضافه کنین..

واسه هم دعا کنیم.. واسه همه دعا کنیم.. 

و دعا کنین اگه کسی آرزوی شهادت داره بهش برسه..

..

کتاب " دا " رو پیشنهاد میکنم. حتما بخونید :)